عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال . عشق از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سرزند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد.
نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 توسط آنیتا | لینك ثابت
|
گر مرا باور کنی تمامی جاده های نا هموار و مملو از پستیها و بلندیها را خواهم دوید تا قبل از آنکه باورهایت به آن سوی یک لحظه رسند. من در یک لحظه به باورهایت برسم و باورهای خود را نیز به هر کجا که تو باور داری برسانم.
گر باورم نکنی خواهم نشست گوشه ای .روی تکه سنگی شاید .تا افکار پریشان و بی رنگم را از ناباوریهای تو پر رنگ سازم .ولی نه به رنگ دویدن جاده ها بلکه به رنگ باور نکردن لحظه ها و من!
باورم کن تا افکارم رنگ دویدن گیرند و وجودم را شوق رسیدن به لحظه ها در جریان رودخانه باورها جاری کند!
نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386 توسط آنیتا | لینك ثابت
|
آخرین تلاش
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم با همین سنگ زدن ماه بهم می ریزد کی به انداختن سنگ پیاپی در آب ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت؟