تا انتهای عشق بامن برقص(۱)
تا انتهای من بامن بمان
تا انتهای دستانت مرا لمس کن
ببر مرا تاانتهای دشت
تا انتهای همان دشتی که آنروز
درانتهای آن بودیم
که به پایان با توبودن رسیدیم
تا انتهای همان روزی که باد می وزید
کنار همان مزرعه ای که در آنجا
گندمها در هجوم باد می رقصیدند
همان جا که همان اندوهی که از آن می ترسیدیم
از پشت کوه سر رسید (۲)
همانجا که تردید به من خیانت کرد(۳)
و دستانت تنها به اندازه ی چشم بر هم زدنی
گیسوان پریشانم را پناه دادند
مرا تا انتهای دیوانگی بکشان ـ با دستانت ـ
بگذار شعرهای تازه متولد شوند
بگذار با صدای بلند فریاد بزنم
" دیگر تردید نخواهم کرد "
یکبار دیگر
ببر مرا
تا انتهای همان کویر ساکت
بگذار باز هم
جای پاهایمان
بماند روی خاک ترک خورده ی کویر
بیا برویم
تا عمق سکوت کویر
و آنجا با هم گریه کنیم (۴)
برای تمامی لحظه هایی که گذشتند
و ما با هم به گندمزار خیره نشدیم!!!!!!!
|
+| نوشته شده توسط
آنیتا در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387
|